خرید بک لینک

درباره سایت

اولین نظر

امکانات وب

حس و حال

روزمرگی

غمگینم...

دیشب ی سری حرف ها بین من و اقای کاف رد و بدل شد که قرار شد دوباره راجع بهش صحبت کنیم و تا شفاف سازی نشه فعلا حرفی نمیزنم

بعد از اینکه حرفامون تموم شد مات و بهت زده شده بودم...احساسا کردم نمیشناسمش...از این طرز تفکرش بدم اومد...اخه ادم انقدر...؟!

پاشدم صورتمو بشورم و مسواکمو بزنم

اکه ومد که باهام شوخی کنه و بخندونتم ولی بهش گفتم بهم دست نزن و کاری بهم نداشته باش

وقتی رفتیم بخوابیم دوباره دست پیش گرفت و پشتش رو کرد و بدون حرفی خوابید

نمیتونستم کنارش بودن رو تحمل کنم

انگار که بهم خیانت کرده باشه نمیخواستم بهش نزدیک باشم

برای اولین بار !!!!! بالشتم رو برداشتم با ی پتو اومدم رو کاناپه و ی ساعتی فقط گریه کردم و اهنگ گوش دادم و سعی کردم بخوابم

و همش میگفتم دیگه دوستت ندارم...تو ذهنم روزی رو میدیدم که دارم وسایلم رو جمع میکنم و میزارم میرم

و شب هایی رو میدیدم همچون دیشب هدفون به گوش و با اشک های بی صدا به خواب میرم

نمیدونم ساعت چند شد که خوابم برد

ساعت ۵ صبح بود دیدم یکی اومده میگه حناااا...چرا اینجا خوابیدی؟پاشو عزیزم من بدون تو خوابم نمیبرم...

گفتم نمیخوام...تا الان چه جوری خوابیدی؟...نمیخوام کنارت باشم...دوست ندارم

بوسم کرد گفت پاشو عزیزم بعدا راجع بهش صحبت میکنیم

پاشو من خوابم نمیبرم...

خلاصه به هر طریقی بود منو برد اتاق تو بغلم کرد و دوباره خوابیدیم...

برچسب: نویسنده: کوروش نظری تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 11:00

صفحه بندی