اسمش ی دوستی دو طرفه نیست بلکه کاملا ی طرفه است
چون این منم که حرف میزنم و تو به عنوان ی دوست فقط گوش میدی
بله...دوستم این وبلاگی هست که امروز ساختمش
خاطرات روزانه حانا
ایران نیستم
۴-۵ هزار کیلومتر از کشورم-مردمم-دوستام-خانوادم دورم
حالا من خیلی ارق ملی به وطنم ندارم
ولی میخوام اینو بگم که تنهام...خیلی زیاد
اینجا فقط منم و من و همسرم
ی ساله دارم با این شرایط دست و پا میزنم
در کل از تصمیمم پشیمون نیستم ولی گاهی موقع ها مثل غروب که میشه پشیمون میشم
به ایران فک میکنم که اگه بودیم اگه نیومده بودیم:
الان چه خونه شیکی داشتیم....ماشینمون بود...دوستامون بودن...تفریح بود...نگران هزینه های سطحی هم نبودیم
ولی منطقی تر که نگاه کنیم میبینیم که
خواسته های من خیلی سطحی بودن و مقطعی
اسم وبلاگ هم همینه
حس و حال
حس و حال لحظه ای
حس و حال موقطی
تو ذهم پر از حرفه و هی هر روز داره با خودش حرف میزنه و تکرار میکنه
خستم کرده
انقدر خسته که توان جسمیم رو هم ازم گرفته
انقدر که اگه چیزی از سوپر لازم داشته باشم فکر اینکه پاشم ارایش کنم...لباس بپوشم...و از این ۲/۵ طبقه پله برم پایین...انقدر سخت و انرژی بره که تصمیم میگیرم خونه باشه
معمولا همیشه خونه ام جز زمانی که کلاس زبان مجبور باشم برم یا شنبه یا ۱شنبه ی جایی برنامه بریزیم و یا پشت خونه برم خرید یخچال بکنم
ولی اقای کاف اصلا دوست نداره ی زن تنبل و خونه داری مثل من داشته باشه
اون می خواد ی زن موفق-پر انرژی و شادی داشته باشه
منم همینو می خواستم
این حرفی بود که خودم تو جلسات خواستگاری هر پسری که میومد بهش میگu200du200du200dفتم
که من خیلی ادم فعالی هستم
من کلاسای متعدد زیاد میرم
من از هر جیزی میخوام سر در بیارم و سوادشو داشته باشم
و واقعا هم بودم
همه منو میشناختن تو فامیل که حانا همیشه به کلاسه
حتی انگیزه هم لازم نبود که منو وادارا کنه
مثلا وقتی کلاس فرانسه می رفتم و استادم می پرسید برای چی زبان فرانسه رو انتخاب کردی میگفتم چون پاریس رو دوست دارم و اگه ی روزی برای سفر رفتم بتونم صحبت کنم...همین...
یا با خودم میگفتم هر ادمی به غیر زبان مادری باید به دو زبان زنده جهان مسلط باشه
من دختر خیلی باهوش نیستم که حالا بگین واسش کاری نداشته میرفته سر کلاس می شسته و یاد میگرفته و براش راحت بوده
نه اتفاقا من سر چیزهایی حفظ کردنی به شدت مشکل دارم
ولی خوب در عین حال عاشق چیزهای مفهومی و حل کردنی هستم
و خداروشکر در این قسمت باهوش هستم 
یا حتی کلاس سلفژ وقتی ثبت نام کردم به هزار بدبختی که بابام متوجه نشه و فقط با مامانم هماهنگ بودم و به اسم کلاس های دانشگاه ۳ ترم رفتم کلاس
بدون هیچ انگیزه ای که پیانو داشته باشم
من حتی برای کلاس زبانی که هر ترم با بابام مشکل داشتم میگفت نمیخواد بری و من هر ترم باید کلی بحث و گریه میکردم که اخه چرا؟!
حتی وقتی راهنمایی دبیرستان بودم که کلا نمیذاشت!
مارو حتی اجازه کلاس ورزش هم نمیداد...چون اون جا محیطش مناسب نیست 
بگذریم تو اون روزا و دوران نریم خیلی بهتره !!!!
نمیدونم چی شد که به اینجا رسیدیم
کلا ی دفعه تصمیم گرفتم این وبلاگو درست کنم تا از روزمرگی هایم بنویسم
تا مجبور باشم روزهامو مفید بگذرونم تا حرفی برای گفتن داشته باشم 
برچسب:
نویسنده: کوروش نظری