خرید بک لینک

درباره سایت

اولین نظر

امکانات وب

الان اومدم بعد ی ساعت زبان خوندن و نیم ساعت چک کردن گوشی وبلاگ. باز کردم و دیدم یکی برای مطلب دوستی ی طرفه نظر گذاشته و نوشته: (چه جالب ی جورایی شبیه منی)

از طرفی خوشحال شدم و از طرف دیگه با خوم گفتم من از دوستای واقعی و صمیمی که از خواهر بهم نزدیک تر بودن و بعد ی دفعه کمرنگ و بی رنگ شدن ضربه خوردم دیگه نمیخوام دلمو ب دوستای مجازی خوش کنم...

باید وابستگیمو نسبت به ادما کم کنم فقط به این دلیل که بیشتر وقتم رو بزار برای خودم...به خودم فک کنم...به برنامه ها و موفقیت هام

دو روز گذشته چون حجم عکس های روی لب تابم پر شده بود نشستم به نگاه کردن عکس های یکی دو سال گذشته و پاک کردن ی سریاشون که اضافی یا تکراری بودن

همینطور که به چهره های مختلفی از خودم نگاه می کردم...رفتم تو فکر...چقدر من نسبت به پارسال غمگین تر شدم...دیگه خبری نیست از اون دختر شیطون و خوشگل و قبراق (غبراق؟!)(قبراغ؟!)(غبراغ؟!)

حتی یادمه اقای کاف هم چند وقت پیش بهم گفت حانا تو قبلا خوشگل تر بودی؟!

حالا قبلا مگه کی میشه؟! همین پارسال میشه؟!

مگه ادم به یک سال چقدر تغییر میکنه؟!

اونم تو سن ۲۴-۲۵ یا ۲۶ سالگی؟!

منم هیچ حرفشو ب جواب نمیزارم و گفتم خب معلومه عزیز من

من قبلا هر هفته نه ولی هر دو هفته ی بار ارایشگاه بودم

از انواع اقسام رنگ مو بگیر تا کاشت ناخن و دکتر پوست و ...

چقدر مانتو و کیف و کفش می خریدی واسم

همیشه میک اپ داشتم چون حالا یا صبحش دانشگاه بودم یا عصرش تو خیابونا و دوره همیا بودیم

ولی الان چی؟!

ی روزی مثل دیروز که ساعت ۶-۷ شب صدای زنگ ایفون اوم و من فقط دوییدم لباس خوابی که از دیشب تنم بود و با ی تی شرت و شلوارک عوضش کرد و چون از قبلش صورتمو شسته بودم و ی خط چشم به چشام کشیده بودم اونم هر از گاهی اگه این کارو بکنم تو خونه...اومدم جلوی تو ظاهر شدم...تازه به عطرو ادکلن هم نرسیدم تا تو از پله ها اومدی بالا!!!

یعد هم برات ناهارت که خورش قرمه سبزی با سالاد و برنج بود چیدم تو سینی و اوردم گذاشتم جلوت

و توهمین که سرت تو گوشیت بود و ناهارتو می خوردی

گفتم نیاز دارم باهات حرف بزنم و راجع به کلافگی من برای بحث زبان که نمیدونم کدوم مسیرو برم جلو با هم حرف زدیم و تو دوباره غرق موبایل و دنیای مجازی شدی و کلی با مامانت حرف زدی و وقتی ازت پرسیدم چه خبر بود گفتی هیچی

ناراحت شدم ...من که از صب درگیر بشور . بپز و بزار و بردار بودم

منی که هیچ غری نزدم

و حتی مکالمه ای که با مامانم داشتم تمام و کمال میام برات تعریف میکنم

به سوالات جواب میدم و تو هیچ وقت حوصله جواب دادن به سوالای دیگران رو نداری

در صورتیکه اگه این اتفاق برعکس بیوفته بقیه حق ندارن این رفتارو با خودت داشته باشن

خلاصه دست پیش گرفتی که پس نیوفتی و هیچی هم نگفتی

رفتی مسواکتو زدی نمازتو خوندی و با گوشی رفتی تو اتاق!

منم یکم گیم بازی کردم ی یکی ساعتی

و در عین حال بین اینکه رو کاناپه بخوابم یا بیام روی تخت تصمیم می گرفتم

اخه ما کی همچین رسمی داشتیم یکی تنهایی بره برای خودش بخوابه

تو که میدونی من فقط تو بغل تو وابم میبره پس چرا؟!

نتونستم طاقت بیارم اومدم و از پشت بغلت کردم و خوابیدیم...

برچسب: نویسنده: کوروش نظری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:27

صفحه بندی