خرید بک لینک

درباره سایت

اولین نظر

امکانات وب

به نام خدا

شروع میکنیم:

امروز ساعت ۹ با سر و صدای اقای کاف که داشت حاضر می شد بره دانشگاه بیدار شدم

اومد بوسم کرد و ناز و نوازش

و من بیخیال

گفت چیزی شده

گفتیم من تنهام...تو باز میری

گفت زود میام

گفتم یعنی کی ؟

گفت ۴-۵

(الان ۴-۵ زوده؟)

خلاصه گفتش که تنهایی خیلی خوبه ادم میتونه با تنهایی موفق بشه و به اهدافش برسه

گفتم تنهایی گاهی موقع ها میتونه ادمو از پا هم در بیاره!

گفت این دیگه بستگی داره به تو که از چه دیدی بهش نگاه کنی؟!

گفتم برو بابا دلت خوشه!

و وقتی داشت میرفت دیدم کلی تیپ زده و داره عطر گرونه ( بلو شنل) میزنه ته دلم لرزید

نکنه من انقدر دارم بد اخلاقی میکنم ی روزی ازم خسته بشه و با یکی دیگه اشنا بشه؟

نکنه تو دانشگاه دختری باشه که موفق باشه و دلشو برده باشه که داره تیپ میزنه؟

ولی باز خودمو اروم کردم گفتم نه

امروز با حاج حسین اینا برای بحث واردات خرما قرار داره برا همون ب خودش رسیده

البه اقای کاف همیشه به خودش میرسه و تیپ زدن و خوش تیپ بودن براش مهمه

تو همین فکر و خیالا بودم که گفت مواظب خودت باش و خدافظ

منم جوابشو ندادم درو بست و رفت!

ی یک ساعتی توی تخت به سرگرم کردن خودم تو گوشی مشغول کردم و پا شدم و به خودم گفتم امروز هم میرم باشگاه و هم میرم خرید

اومدم صبحانه خوردم و در عین حال یکی از صحبت های دکتر هولاکویی رو گذاشتم و تو این فکر و خیال رفتم که من چقدر جامعه شناسی و روان شناسی رو دوست دارم؟

میتونم از عهدش بر بیام؟

باز گفتم

اوووو....باید کلی مسلط بشم به زبان هلندی تا بتونم ایجا کاری داشته باشم

بعد باز گفتم اصلا هلندی ها مشاوره میرن؟!

من اگه بخوام شغلی داشته باشم باید برم ایران

بعد گفتم خوب اگه همیشه اینجا زندگی کردیم و ایران نرفتیم چی؟!

دوباره فکرم پر از تشویش شد

می خواستم بعد از صبخانه برم باشگاه

که باز گفتم بیخیال

بشینم پای قولی که از دیروز با خودم واسه تقسیم بندی زبان کردم

و هین جا بود که یه دفعه گفتم بزا حرفامو به یکی بزنم یه جا بنویسم

از اون جایی که قبلا تجربه وبلاگ داشتم و در حدی بود که فقط مطالب قشنگ توش سر جمع میکردم

گفتم بزار حرفامو تایپ کنم

بزار از توی سرم خالی کنمشون و بیارمشون روی صفحه

فک کنم راه درستی رو انتخاب کردم

چون تو همین ی ساعت انرژی گرفتم

زمان داره مثل قدیم برام مهم میشه

ساعت رو چک کردم

نزدیک ۱۲ ست

امروز هم قول ثبت نام باشگاه داده بودم و هم استارت زبان

یاد قدیم و ساعت گرد توی اتاقم که عکس ی منظره پاییزی با ی دوچرخه توش بود افتادم و همیشه در حال چک کردنش بودنم

روز های پر هیاهوی مدرسه و دانشگاه...

من میرم زبان بخونم و بعد میام بهتون گزارش کار میدم که چقدر موفق بودم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:20&nbsp توسط حانا |

برچسب: نویسنده: کوروش نظری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:27

صفحه بندی